دیگه انتظاری از هیچکی تو دنیا ندارم
خودمم شاید یه روزی خودم رو تنها بذارم
بنام خاک
بنام آب
بنام هوا
چه می گویم ؟! دیوانه شده ام ! فقط بنام خدا چرا که بود و نبود همه چیز از اوست...
باز دوباره پشت پنجره تنهایی با خودم خلوت کردم می خوام توی تاریکی شب ستاره ها رو رصد کنم
ستاره هایی که هر کدومشون یادآور صدتا خاطره هست ستاره های زندگیم . باد داره با صداش
ازم میخنده فکر کنم اونم فهمیده دیوانه شدم . توی عالم عاقلی هیچ چیز نصیبم نشد جز تفکر به هیچ و
پوچ دیدن فاجعه ها هزار تا پرسش که اولش چرا داره و ساکت موندن . واقعا چرا ؟! حالا می خوام
خوشبختی رو توی دیوانگی جست و جو کنم . همه دارن با عاقلی شون آزارم میدن . توی دلم پاییره
یه پاییزه زرد با طعم لیمو شیرین . آخ که هنوزم از لیمو شیرین تنفر دارم . پس بهار قرمز با طعم توت
فرنگی کی میاد ؟ اصلا میاد یا نه ؟ چه سوال احمقانه ای مگه میشه بهار نیاد ؟!
کم کم داره صبح میشه پس ستاره ها کجان ؟! نکنه اونا هم منو نمی خوان ؟! شاید اونا هم از لیمو
شیرین متنفرن !!! شایدم رفتن دنبال بهار !!! راستی این بهار چیه که همه دنبالشن ؟ همه حتی من
دیوانه ...
ما همه گول زندگی رو خوردیم
باختیم و هی فکر می کنیم که بردیم
متاسفم و تسلیت می گم
تقدیم به خودش...